ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸۸  

عسل دل مامانی از کدوم شیرین کاریت بگم ماشاالله هزار ماشاالله  تازگیها وقتی صدات می کنیم از زیر چشم نگا می کنی بعد همچین پشت چشم برامون نازک می کنی بیا و ببین . وقتی بهت می گیم تو خوابت نمی یاد سرت رو به علامت نه می گری بالا مثل ما که این انگشت سبابمون رو وقتی می خوایم بگیم نه نه دست نزن تکون می دیم خودت هم همینکار رو می کنی.

چند روز پیش مامانجون بهت می گه دنیا مامانجون همینجا بشین من کارامو تو آشپزخونه انجام بدم بعد باهم بریم لباسها رو طناب پهن کنیم تو هم عین یک گل می شینی و مامانجون سراغ کارهاش وقتی تموم می شه یادش می رکه لباسها رو از لباسشویی در بیاره و می یاد تو رو بغل می کنه می گه بریم تو اتاق اونوقت این دختر شیرین شیطون بلا از بغل مامانجونت می یایی پایی بدو بدو می ری سراغ لباسشویی و می زنی تو درلباسشوی که یعنی بریم لباسها رو پهت کنیم.

تو  شبهای ماه رمضان وقتی افطار می شه با من و بابایی می شینی چایی (البته خیلی کمرنگ) با قند می خوردی. نوش جونت

 وقتی ازت می پرسن مامانی برات ماکارونی درست می کنی سرت و رو بالا می گیری و با ناز می گی نه میگیم بابایی برات شکلات می خره بازهم همین کار و تکرار می کنی خلاصه هرکسی برات هرچی بخره همون لحظه ازت بپرسیم بازم می گی از چند روز پیش بعضی وقتها اسم خاله ات رو صدا می کنی البته به جای نینا می گی نی نا الهی دورت بگردم همچین خودت رو بهم می چسبونی صورت قشنگت رو می زاری روی صورت من و فشار   می دی کیف می کنم انشاا . . . همیشه خدا حافظت باشه


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸۸  

عزیز دل مامانی دختر قشنگم چند وقت پیش برات CD چرا و چیه رو خریدم حالا از اون روز هر موقع که می رسیم خونه کاری نداری صبح باشه عصر باشه یا مثل شبهای تعطیلی که دیر از مهمونی می آیم می گی CD رو برات بزاریم همچین می شینی نگاهش     می کنی که انگار تا بحال ندیدش معمولا" از عصر یعنی ساعت 5 و 6 تا شب 4 بار نگاهش می کنی موقعی که شعر چقد قشنگی رو می خونه می آیی بدوبدو من و صدا می کنی که یعنی تو هم بخون.

قربون دخترم برم هر شب بعد از اینکه شام خوردیم تند تند می خوایی سفره رو جمع کنی آخه ما بخاطر اینکه شما راحت تر باشی رو زمین می شینیم.

یاد گرفتی می ری بالای مبل بعد از اونجا اینقدر دستت رو می کشی تا به دکمه های تلوزیون برسه یک دکمه اش را می زنی می یایی پایین بینی چی شده دوباره از اول

پریروز مامانجونت به من که تو اداره بودم تلفن زد و گفت اگه بدونی دنیا چیکار کرده رفتی موبایل مامانجونت رو برداشتی آوردی بهش می دی بعد خودت رفتی یک دستت رو زدی به دیوار و پاتم انداختی رو پات که یعنی ازمن عکس بگیر مامانجون می گفت دیگه من و خاله اش خوردیمش

من خیلی بی معرفتم یکی از دوستام (سمیرا) وقتی من زایمان کردم دقیقا" یاد نیست ولی تو همون چند روز اول اومد دیدن من و دنیام حالا اون دخترش (پارمیدا) بنچاهش هست و من چند روز پیش رفتم دیدنش خلاصه اول که رفتیم پارمیدا تو کریرش بود دنیا تا دیدش رفت جلو صورتش و شروع کرد بهش خندیدن پارمیدا دنیا رو نگاه نمی کرد دنیا هم دستش رو گذاشت زیر چونه پارمیدا که صورتش رو بچرخونه روبه خودش برام خیلی جالب بود با اینکه بار اولی بود که می رفتیم اونجا چون خونشون تازه عوض کردن دنیا نه غریبی کرد از خودمونی هم خودمونی تر بود سمیرا هم که چپ رو راست از این دخترک من عکس گرفت و این شیطون بلای من هم تو هر عکسش یک فیگور گرفت.

خیلی دلم گرفته همیشه این فکر تو ذهنم بوده ولی مدتی دیگه ولم نمی کنه همش می گم من برای بچه ام دارم کم می زارم چون از صبح می رم سرکار عصر می آم درسته کمی باهاش بازی می کنم حتی موقعی که دارم کارخونه رو انجام می دم براش شعر می خونم شکلک در می یارم ولی خوب بازم کم دنیای من و تمام بچه های این سن و سال بیشتر از این باید در کنار مادر و پدرشون باشن ولی وقتی مادری می ره سرکار خوب مسلما" وقتش کمتر نمی دونم چیکار کنم دلم می خواد پیشش باشم ببینم از صبح تا عصر چیکار می کنه ؟ البته مامانم و خواهرم تمام و کمال از دنیا نگهداری می کنن واقعا" دستشون درد نکنه نمی دونم اگه مامانم و خواهرم پیشم نبودن چیکار می خواستم بکنم مامان عزیزم دستت دردنکنه امیدوارم همیشه سالم و سرحال باشی و خواهر عزیزم ایشاالله روزی باشه که من برای نی نی گلت بتونم جبران کنم.

امیدوارم تمامی گلهای زندگی ما همیشه سالم ، موفق و شاد باشن


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۸  

این دوتا عکس یکسالگی دنیا دقیقا" روز تولدش 20 آذر ماه بردمش آتلیه

دورت بگرده مامانی

اینجا پشت سرش از این بخارا است که می زنن عکاس از اونا زد بچم ترسیده بود

این عکس هم آبان 1387 است که می رفت مهدکودک همون موقعی که مامانجونش ایران نبود بمیرم براش صبح زود بچه ام رو بیدار می کردم.

اینم یک دختر دیگه منه نیکا عزیز دله خاله ندا عکس مال همون روزهای اولی که به دنیا اومده بود تو بیمارستان


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۸  

اینم چندتا از عکسهای عسلکم که الهی قربونش برم من

این اسباب بازیش مامانجونش براش خریده خیلی هم دوستش داره

این دختر من اصلا" هیچگونه گل سری دوست نداره

 

قربون اون اخم کردنت بشم من این همون پیراهنی است که گفتم از کیش براش خریدم

 

دنیای مامانی اینجا داره زردآلو می خوره نوش جونش زردآلوش شیرین بود نمی دوم چرا اینجوری کرده


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۸  

گل مامانی دنیای من وایییییییییی که چقدر شیرین شدی روز شنبه مامانجون         می خواست موهای من رو سشوار بکشه بدوبدو اومدی اول خوب برسها رو نگاه کردی بعد یکی از برس گردها رو برداشتی گذاشتی رو سرت و سشوارو دادی به مامانجون که بگیره روی سرت دیدی مامانجون سشوار خاموش رو گرفته روی سرت دوشاخه رو دادی دستش که بزنه توی پیریز دیگه ما روده بر شده بودیم از خنده قهقهه

دیشب شام پیتزا داشتیم و برای شما زرشک پلو با مرغ گذاشته بودم طبق معمول وقتی پیتزا رو دیدی اشاره کردی که می خوایی منم از نونش با مرغ بهت می دادم بعد خودت اومدی یک برش پیتزا برداشتی گذاشتی توی سینی رفتی نشستی برای خودت بخوریخوشمزه که دیگه شرمنده چون کالباس و سوسیس داره ازت گرفتم روش روبرداشتم و برایت مرغ گذاشتم و دادم بخوری نوش جونت . یکم بازی کردی و رفتی روی تردمیل و چون دیدی من و بابایی روش راه می ریم الهی قربونت برم شروع کردی به قدم زدن ای وروجک

خانم خانما تا بهت می گیم می خواییم ازت عکس بگیریم می دم دیوار یک دستت رو می زنی به دیوار بعد اون یکی پات رو می زاری رو اون پات عکسم که می گیریم بدو بدو می یایی که ببینیش.

روز شنبه بخاطر میلاد پرسعادت سالار شهیدان امام حسین (ع) توی این پارکی که جلوی خونه خاله من هست یک جشن گرفته بودن من و شما و مامانجون رفتیم وقتی آهنگ می زدن یک دستی می زدی بیا و ببین همه نگاهت می کردن مامانی قربون اون دستای کوچولوت بشه از سر کار که می آیم خونه اینقدر خودت رو لوس می کنی تو بغلم صورت قشنگت رو می زاری روی صورت من و فشار می دی.


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸۸  

عسل دل مامانی خیلی تاخیر کردم ببخشید

دختر گلم عزیز دلم چی بگم از کدوم شیرین کاریهات بگم می ری سر لوازم آرایش خاله جونت بعد برس رژگونه اش را بر می داری آیینه هم می گری جلوی صورتت و برس رژگونه رو روی صورتت می کشی قربونت برم از موقعی که یاد گرفتی از مبلها بری بالا و پایین وقتی می خوایی این کار رو بکنی حتما" باید روی همه مبلها بری بالا و بیایی پایین نمی دونم چرا انگار اگر از یکیشون نری بالا نمی شه از بازی پادشاه رو تخت نشسته خیلی خوشت می یاد تا می بینی من روی زمین پاهام رو دراز کردم بدو بدو می یایی روی پای من می شینی و خودت را تکون می دی که یعنی شعر پادشاه رو تخت نشسته رو بخون.

پریشب شام همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده درست کردم نوش جونت خیلی دوست داشتی.

موقعی که عمه اومده بود ایران برای شما کلی شکلات و دوتا عروس آورده و برای مامانی هم یک بلوز دستش درد نکنه ماهم یک شب شام دعوتش کردیم خونمون و شام پیتزا از باشگاه گرفتیم دایی رادمان هم خونه ما بود آخه یکی از فامیلهای مامانجون بنام آقای حجت که بزرگ فامیل بود فوت کرده بود خدا بیامرزتش مرد خیلی خوب و تحصیلکرده بود  و مامانجون با خاله اینا رفته بودن اراک برای همین دایی رادمان اومد خونه ما شب اول که تا من یا بابایی با دایی حرف می زدیم می رفتی تو صورتت که یعنی فقط به من نگاه کن شب هم موقع خواب مگه می خوابیدی خلاصه کلی کیف کردی فرداشب هم خاله و باباجون و مادرجون و عمه و پدرچونت اومدن و سالع 12 شب دایی علیرضا اومد خیلی خوشحال بودی.

چند شب پیش بابایی رو زمین دارز کشیده بود و تو با لیوان می زدی تو سرش هرچی بهت می گفتم نکن بدتر می کردی وروجک.

پریروز که از سرکار برگشتم خونه مامانجون یکشنبه بود و خاله و عمو چون روز تعطلیشون بود تلفن کرده بودن و داشتیم باهاشون صحبت می کردیم که بابایی اومد بعد بدودو رفتی کیف من که خیلی هم سنگین برداشتی انداختی روی دستت قسمت آرنج که دست تا می خوره و کیفهای دسته کوتاه را اونجا می زایم و سوییچ ماشین رو هم برداشتی و رفتی دم در که بری بیرون فرک کنم پات به پدال گاز و ترمز برسه دیگه حتما" ماشین رو برداری


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸۸  

دنیای مامانی عزیز دلم ببخشید نمی تونم بنویسم آخه دایی فخرالدین خیلی حالش بده اصلا" حوصله ندارم خدا همه مریضا رو شفا بده مریض مارو هم همینطور


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ،۱۳۸۸  

عسلکم دنیای مامانی روز یکشنبه 7/4/88 با مامانجون و بابایی رفتید واکسن بزنی البته این رو بگم هفته پیشش روز دوشنبه من مرخصی گرفته و با بابایی بردیمت ولی خانه بهداشت گفت فقط روزهای یکشنبه و چهارشنبه واکسن می زنیم و قد و وزنت را گرفتن خدا را شکر همه چی عالد عالی بود گفت قدت 83 و وزنت 11 کیلو 300 گرم بود برای همین من نتونستم دوباره باهات بیام چون به من مرخصی ندادن خلاصه واکسن رو برات زدن الهی بمیرم یکی تو بازوی دست چپت و یکی توی پای راستت و یک قطره خوراکی دورت بگردم وقتی زنگ زدم بابایی گفت تو راه هستیم و داریم می ریم خونه با مامانجون صحبت کردم گفت برای دنیا یک پفبلا خریدم و داره می خوره نوش جونت وقتی رسیدید یکمی ناهار خوردی و خوابیدی من ساعت یک ربع به پنج رسیدم و تو دنیای من تو بغل مامانجون بود و بیحال بیحال مامانجون گفت خوب بود بازی کرد و خوابید ولی یکدفعه تو خواب با جیغ و گریه بیدار شد بغلت کردم بوست کردم برات یک لپ لپ خریده بود و از توش یک سوسمار که آب می پاشید در اومده بود یک کم باهاش بازی کردی ولی دوباره گریه می کردی بردمت دم در تو خیابون رفتیم تا سرکوچه و پیشیها رو نگاه       می کردی دورت بگردم ولی حال نداشتی سرت رو از روی شونه ام برداری و به پیشیها نگاه کنی رفتیم بالا مامانجون هندونه آورد خیلی کم خوردی هرچی باباجون می گفت بیا بغلم نمی رفتی منم هر 4 ساعت بهت استامینوفن می دادم  دلت می خواست بازی کنی ولی حوصله نداشتی حتی می ترسیدی پات رو روی زمین بزاری و راه بری فکر کنم دردت می گرفت شام هرچی برات آوردم نخوردی فقط چندتا لقمه نون و پنیر گردو بازهم خوب بود نوش جونت شد ساعت 11 و می خواستیم بخوابیم اولش خوابیدی ولی خیلی نا آرومی می کردی و من بیدار بود اینقدر گریه کردم آخه خیلی سخته وقتی بچه آدم جیگر گوشه آدم مریپ باشه مدام دستم رو روی پیشونیت و شکمت و پاهات       می زاشتم که به بینم تبت در چه حدی دیدم بچه ام دورت بگردم تنت شده بود عین کوره و گریه   می کردی 5 سی سی استامینوفن دادم و همش دستمال خیس می کردم می زاشتم روی شکمت و پاهات روی سرت رو که اصلا" نمی زاشتی دستمال بزارم بار اولی هم که روی شکمت گذاشتم ورش داشتی و بلوزت رو کشیدی پایین دوباره برات گذاشتم انگار دیدی کمی خنک می شی خوشت اومد ولی دستمال رو که بر می داشتم از حرارت بدنت داغ داغ می شد ساعت حدود 5 صبح بود که دیگه دوتایی خوابیدیم ساعت 7 صبح بیدار شدی خدا رو شکر حالت خیلی بهتر بود خاله جون داشت صبحونه می خورد خودت رفتی پیشش و دو لقمه خوردی قربونت بشم یکم بازی کردی و خوابیدی تا ساعت 12 ظهر منم دیگه نرفتم سرکار و موندم پیش دختر گلم که الهی قربونش بشم من خداکنه همیشه سالم و سرحال باشی هممون خوشحال شدیم مامانجون و خاله جون اینقدر قربون صدقه است رفتن که نگو آخه دیشب حال همه گرفته بود.

 


کلمات کلیدی: